تبليغاتX
داستانهـــــــــــــــاي زيبـــــــــــــــــا داستانهای زیبا
داستانهای زیبا ومطالب قشنگ ومتنوع

بسم الله الرحمن الرحيم
داستانهای زیبا

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.


داستانهای زیبا
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو با  به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به خارج از كشور  برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر .

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درخارج براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ابتداييم ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من :
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم  .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه 
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

مادرت،مادرت،مادرت،مادرت،مادرت

داستانهای زیبا
داستانهای زیباداستانهای زیبا




لينك ثابت نوشته شده در 2006/12/19ساعت 17:20 توسط دادا

داستانهای زیبا


به نام يكتاي بي همتا

پسرك خسته و تنها به يك كوچه ي بن بست رسيد ، وجودش پر از غصه و غم بود. ديگر روزها و شبها برايش رنگي نداشت . حتي با سايه خود نيز غريبه بود ، نمي توانست تلخي روزگار را باور كند ، نمي خواست باور كند كه حتي ستاره هم روزي از آسمان مي افتد.....
در حال نا اميدي و اندوه سرش را به آسمان دوخت و به دنبال پر نور ترين ستاره گشت.
آن را ديد و كمي به آن نگاه كرد ، ناگهان احساسي گرم به او گفت كه به دنبال كم نورترين ستاره بگرد. تمام ذهنش مشغول اين سوال شد كه چرا بايد به دنبال كم نورترين ستاره بگردد؟
ساعاتي را سپري كرد، آخر نتوانست به راز كم نورترين ستاره پي ببرد. گوشه اي نشست و سر خود را بر زانو هايش گذاشت و پاهاي خود را در سينه ي خود جمع كرد. به رهگذران نگاه مي كرد كه چگونه بي تفاوت ازكنارهم مي گذرند.
كودكي در گوشه اي ديگر مشغول بازي بود و پسرك به او نگريست، كودك با تعجب به پسرك نگاه  كرد، به طرف پسرك آمد و از او پرسيد كه چرا بر زمين نشسته است.  پسرك خنده اي كرد و گفت : به دنبال جوابي مي گردم. كودك گفت از من بپرس شايد بدانم. پسرك لحظه اي خاموش ماند و با خنده گفت به آسمان نگاه كن . وقتي كودك به آسمان نگاه كرد پسرك ديد كه به همان ستاره پر نور خيره شده. از كودك پرسيد چرا به اين ستاره نگاه مي كني؟ گفت چون نور بيشتري دارد و كمتر سو سو مي زند. و كودك رفت.
پسرك به فكر فرو رفت پير مردي آمد كه باري را حمل مي كرد. پسرك از جايش بلند شد و به  پيرمرد نزديك شد. پيرمرد كه خسته ونا توان شده بود گفت اي پسر آيا به من كمك مي كني؟ پسرك با لبخندي گفت آري. وقتي بار پير سالمند را برايش برد، پيرمرد ازپسرك خواست تا از چيزي بخواهد. پسرك گفت : فقط مي خواهم كمي به آسمان بنگري و بگويي چه مي بيني.
پيرمرد قبول كرد و به آسمان پر ستاره شب كه پر قصه هاي كودكي اش بود خيره شد. و سپس آهي كشيد. پسرك ديد كه اين مرد كهن سال هم به همان ستاره مي نگرد و از او پرسيد كه چرا به اين ستاره پر نور نگاه مي كني؟ پيرمرد كه آثار گذر عمر در چهره ي مهربانش معلوم بود گفت : اي جوان از همان وقتي كه كوچك بودم هميشه به اين ستاره مي نگريستم و آرزو داشتم كه روزي آن را به دست آورم. و بعد خنديد و گفت : انسان در هنگامي كه كوچك است آرزوهاي بزرگ در سر دارد و هنگامي كه بزرگ مي شود مي فهمد كه آرزوهاي كوچك دست يافتني ترند. من اينك به دنبال به دست آوردن چراغي كوچكم . زيرا اين ستاره با آن همه نورش براي من زياد است ، مرا چراغي كوچك كافيست. اين را گفت و رفت.
پسرك آرام گرفت. اينك آسمان براي او رنگي ديگر داشت. او فهميد كه پر نورترين ستاره را همه مي بينند وهمه آزروي به دست آوردن آن را دارند ولي نمي توان ان را به دست آورد.
حال فهميده بود كه چرابايد به همان كم نور ترين ستاره خود بنگرد. زيرا فقط براي يك نفر مي سوزد نه براي همه.
 آن پسر از آن كوچه بن بست درسي گرفت كه تمام عمر برايش يادگار مي ماند.
پسرك  به آن كوچه باز گشت ، تمام وجودش غرق احساس شده بود. گلداني بر داشت  و  گلي را كه  مثل گلدان كوچكش  پراز زيبايي بود برداشت و با نوازشي  آن را درون گلدان ترك خورده ي خود كاشت.
و چون مي دانست كه  اين گل بهترين گل براي گلدانش است ، آن را

                                با اشكهايش سيراب كرد.


 

داستانهای زیبا

داستانهای زیبا




لينك ثابت نوشته شده در 2006/12/5ساعت 11:48 توسط دادا

 

السلام عليک يا علي بن موسي الرضا

 
ميلاد رضا مي رسد از راه همه گوش به زنگ

مي بريزند به پيمانه عشاق ببين رنگ به رنگ

آســــــمان و فلــــک و عـــرش و زمين خاکي

ز قــــــدوم پر ز نورش شــــده اند رنگـــــارنگ

ولادت مولا مبارک        داستانهای زیبا

داستانهای زیبا       ولادت امام هشتم مبارک
مردانگي

داستانهای زیبا       ولادت امام هشتم مبارک


يه ساعتي ميشد که داشت عباس آقا و بستي فروختنش رو نگاه ميگرد
بدو بستي آوردم تازه !-
عباس آقا يه دونه از اون قرمز هاش به من ميدي-
 بله که ميدم آقا پسر گل ، بفرما اينم يه دونه از قرمزاش براي شما ميشه 5 تومن -
آقا بستي ها دونه اي چنده -
دونه 5 تومن همه رنگي داره تازم هست -
 عباس آقا من 3 تومن بشتر ندارم نميشه  يکي به من بدي-
نه که نميشه شما برو دو روز ديگه پولت رو جمع کن بعد بيا يه دونه خوبش رو بهت ميدم-
  نه آخه من الان ميخوام پولام رو جمع ميکنم بعدا براتون ميارم -
نه خير نميشه بستني ميخواي بايد الان پولش رو بدي-
چشمش رو دوخته بود به دست عباس آقا و بستني هايي که ميداد به بچه ها داشت تو ذهنش مرور ميکرد که هرکدومش ممکنه چه مزه اي باشه
ولي خب من که پول ندارم عباس آقا به اوني که 3 تومن هم داشت نداد من که هيچي پول ندارم!
حسين آقا ميگه يه ساعته کجا موندي؟
صداي مريم بود خواهر کوچيکترش ،کافي بود مريم يه چيزي بخواد تا حسين به هر سختي اي شده بهش بده تو چشماي مريم يه چيزي بود که هيچ جاي ديگه نبود فقط مريم بود که باورش ميشد جسين اگه 8 سالشم باشه مرد شده
 برو الان ميام برو سرما ميخوري-
اااااا حسين اونجا رو بستني ها رو حسين يکي برام ميگيري -
 چي بستني ؟-
آره -
آخه ..آخه ...-
چي بگه پول نداره که ولي مريم بستني ميخواد اگه براش نگيره!نه مريم باعث شد دلش رو بزنه به دريا و بره با خودش گفت:
مريم اشتباه نميکنه من مرد شدم عباس آقا هم مرد شده ميرم باهاش حرف ميزنم
نگاه مريم يه قدرت عجيب بهش داده بود
آخه چي ؟بالاخره ميخري يا نه -
هيچي الان ميرم برات ميگيرم همين جا وايسا-
محکم راه افتاد دستش رو که خالي خالي بود مشت کرده بود
 سلام عباس آقا اگه من يه بستني بخوام بهم ميدي؟-
بله که ميدم چه رنگيش رو ميخواي ؟-
دستش رو آورد بالا و گفت :
  من هيچ پولي ندارم ولي يه دونه بستني ميخوام برا خواهرم بعدا پولام رو جمع ميکنم ميارم -
عباس آقا يه خورده نگاهش کرد گفت
پس خودت چي که يه ساعته داري نگاه ميکني-
 من ..من نميخوام پولش رو ندارم ولي براي مريم يه دونه بديد من قول ميدم که پولش رو بيارم-
عباس آقا خنديد و گفت
نه معلومه مرد شدي حالا چه رنگيش رو بدم-
قرمز -
عباس آقا دو تا بستني داد بهش  گفت :
يکيش برا مريم يکيشم برا خودت چون مرد شدي !بعدا پولات رو جمع کن برام بيار -


**********
خدايا دلم ميخواد مثل حسين کوچولو بيام پيش تو هرچند که هيچي ندارم ولي از خودم بگذرم محکم بگم خدايا من هيچي ندارم ولي بهم اعتماد کن و ردم نکن قول ميدم با تمام وجودم سعي کنم جبران کنم تو هم کمکم کن...

این داستان از وبلاگ نوای فراق نقل شده است با سپاس از دوست گرامی حمیده

داستانهای زیبا       ولادت امام هشتم مبارک
ولادت با سعادت امام هشتم ضامن آهو 
بر همه شما دوستان عزیز مبارک باد
 

ولادت ضامن آهو مبارک         داستانهای زیبا

 




لينك ثابت نوشته شده در 2006/11/26ساعت 10:39 توسط دادا