تبليغاتX
داستانهـــــــــــــــاي زيبـــــــــــــــــا داستانهای زیبا
داستانهای زیبا ومطالب قشنگ ومتنوع

داستانهاي زيبا 
عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌
 داستانهاي زيباداستانهاي زيبا
  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
ع. نظرآهار

داستانهاي زيبا

داستانهاي زيبا


 

 




لينك ثابت نوشته شده در 2007/1/16ساعت 18:40 توسط دادا

به نام خدای مهربون
داستانهاي زيبا

پيرزن نفس زنان وبا عجله ازپله ها بالا ميرفت هرچند پله يكبار مي ايستاد ونفس تازه ميكردوبا خود چيزهايي زمزمه ميكردودوباره راه مي افتاد...
ببخشيد بخش جراحي اعصاب كجاست؟
-دوطبقه بالاتر انتهاي راهرو
ممنون مادر.

هنوز به انتهاي اولين پيچ پله نرسيده بود كه ايستاد انگار ديگه قدمهايش ياراي همراهي اورا نداشتند،ديگه ناي راه رفتن نداشت، با نا اميدي بقيه پله هارا نگاه كرد وآهي كشيد وبا خود گفت : يا امام غريب بچه مو به خودت سپردم...قطرات اشك از گوشه چشمش سرازير شد...بادستان چروكيده وپينه بسته اش رو پاهايش ميزد وزمزمه ميكرد يا امام غريب ،يا امام غريب...

-ببخشيد مادر، طوري شده ؟ كاري ازمن بر مياد؟
نمي دونُم، نميدونُم...روي پله ها ولو شد ديگه نا نداشت.لباسهاي مشكي ورنگ رو رفته پيرزن حرفهاي نگفتني فراوان داشت...
هنوز چله تنها پسرم نرسيده كه دخترم اينجوري شد...
پدرشون سالها پيش فوت كرد  بچه هايم رو با سختي بزرگ كردم،يك پسر و دو دختر، هم به سختي كار ميكردم تاخرج زندگي را تامين كنم وهم پدر بودم وهم مادر...
دخترام هردو ازدواج كرده اند.تنها پسرم مهندس بود مهندس جهاد،سالها تو جبهه خدمت كرد ،تو همون سالها شيميايي شد،خيلي پسر خوبي بود خيلي ...به همه محبت ميكردبا همه خوب بود توي روستا همه دوسش داشتند خيلي رعنا بود...
35روز پيش حالش بد شد ،بعد ا زشيميايي شدنش اين حالت گاهي براش پيش مي اومد وما ميرسونديمش بيمارستان حالش بهتر ميشد،عوارض شيميايي اذيتش ميكرد.اما ايندفعه از دست دكترا كاري بر نيومد وپسرم...(اشكها امانش ندادند وهق هق زد زير گريه) چند لحظه اي به سكوت گذشت ....دخترم دو پسر دارد 4ساله و 9ساله ،ديروز توخونه آشپزي ميكرده كه حالش به هم ميخوره وبيهوش ميشه ، ميارنش بيمارستان ... هنوز نديدمش ،نمي دونم حالش چطوره ، گفتند بخش جراحي اعصاب بستريش كردن ، ميخوام برم ببينمش.
را ستي تومور مغزي يعني چي؟
-.......
گفتند دخترم تومور مغزي داره..................
داستانهاي زيبا
عجب صبري خدا دارد....!

داستانهاي زيبا

دوستان عزيز ازمحبت وعنايت تك تكتون ممنونم ،شرمنده ام ميكنيد
وخيلي متاسفم كه نميتونم به اندازه كافي خدمت برسم

داستانهاي زيبا



لينك ثابت نوشته شده در 2007/1/4ساعت 12:55 توسط دادا