تبليغاتX
داستانهـــــــــــــــاي زيبـــــــــــــــــا داستانهای زیبا
داستانهای زیبا ومطالب قشنگ ومتنوع
داستانهاي زيبا


داستانهاي زيبا





عمر به پدر گفت:
علي بيعت كن.
پدر گفت:
ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟
عمر به پدر، به برادر و وصي پيامبر، به جان پيامبر گفت:
ــ گردنت را مي‌زنم.
پدر گردنش را برافراشت و گفت:
ــ در اينصورت بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اي.
عمر گفت:
ــ بندة خدا آري اما برادر پيامبر نه.
پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد:
ــ يعني انكار مي‌كني كه پيامبر بين من و خودش، صيغة برادري

جاري كرد؟
عمر گفت و ابوبكر هم:
ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.
پدر گفت:
ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا

اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از

آن شماست. من بر مبناي همين استدلالتان به شما مي‌گويم

كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده

و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.
هيچكدام حرفي براي گفتن نداشتند.
اما عمر گفت:
ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كني.
پدر رو به عمر كرد و گفت:
ــ گره خلافت را براي ابوبكر محكم مي‌كني تا او فردا آن را براي

تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببري.
بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.
تو وقتي به هوش آمدي از فضه پرسيدي:
ــ علي كجاست؟
فضه گفت كه او را به مسجد بردند.
من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوي مسجد دويدي و وقتي

علي را در چنگال دشمنان ديدي و شمشير را بالاي سرش فرياد

كشيدي:
ــ اي ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برنداري، سرم را

برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم.

به خدا نه من از ناقة صالح كم ارج‌ترم و نه كودكانم كم‌قدرتر.
همه وحشت كردند، اي واي اگر تو نفرين مي‌كردي! اي كاش تو

نفرين مي‌كردي.
پدر به سلمان گفت:
ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند ...
سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض كرد:
ــ اي دختر پيامبر! خشم نگيريد. نفرين نكنيد. خدا پدرتان را براي

رحمت مبعوث كرد ...
تو فرياد زدي:
ــ علي را، خليفة به حق پيامبر را دارند مي‌كشند...
اگر چه موقت، دست از سر علي برداشتند و رهايش كردند. و تو

تا پدر را به خانه نياوردي، نيامدي. ولي چه آمدني، روح و

جسمت غرق جراحت بود.
و من نمي‌دانم كدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.
تو از علي، خسته‌تر، علي از تو خسته‌تر. تو از علي مظلوم‌تر،

علي از تو مظلوم‌تر.
هر دو به خانه آمديد اما چه آمدني.
تو چون كشتي شكسته، پهلو گرفتي.
و پدر درست مثل چوپاني كه گوسفندانش، داوطلبانه خود را به

آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عين حال

خشمگين خود را به خانه انداخت.
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد، به اين سنگيني نيست.
پدر به هنگام تغسيل، روي تو را خواهد ديد و بازوي تو را و پهلوي

تو را.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.


داستانهاي زيبا

روي سيلي خورده زهرا (س)  شهادت مي دهد
از علـــــــــــــــيع مظلومتر مردي در اين دنيا نبود
 




لينك ثابت نوشته شده در 2007/6/8ساعت 10:46 توسط دادا